نفرین به من |
|
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااننننننننننننننننننننننننننننننننننننمممممممممممممممممممم نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 18:30 |+|
مادر نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 18:27 |+|
ئشیشقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 19:1 |+|
مادر. مادر. مادر. مادر. نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 10:39 |+|
فرشته ای بنام مادر كودكی كه اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید. اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟ نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 19:42 |+|
مادر
تو نیك می دانی چرا كه از تبار بارانی
تورا در طلاتم امواج انواردر سپیده دم در زیباترین اشعار شاعران
دیده ام
تورا درقبله گاه زمان در حالی كه بهشت بوسه بر قدومت می زد
و
فرشتگان
خاك
پایت را مرحم چشمانشان می كردند به نظاره نشسته ام.
ایا میتوان گریه های شبانگاه تو را باور نكرد؟
ایا بند بنده وجودم از تو حكایت نمی كند .
ان هنگام كه
مرا
در سینه می فشردی
بگو
در كدامین اینه می نگریستی
بگو كه چگونه و با كدامین ندای روحانی
گریه هایم را
حق حقه های كودكانه ام را
تسكین می بخشیدی.
بیا كه هنوز محتاج اغوش پر مهر توام .
شاید بتوان خورشید را با تمام فروغش از یاد برد
شاید طلسم محبت صبح با ستاره ها شكسته شود
اما چگونه میتوان زیبا ترین شعله ی احساس را در
فطرت
خاموش كرد.
اندیشه از تو پا گرفت از مناجات شبانگاهت بشریت به معراج رفت.
بنگر برزمین سرد و ماتم زده ما اد میان بر الامشان اشك بریز
چرا كه فرشتگان از اشك تو شرم دارند
و عرش الهی با تمام عزمتش از گریه های تو به لرزه در می اید .
گلستان یخ بسته ی قلوب اد میان
جز با افتاب محبت تو
روی بهار را نخواهد د ید
و نسیم جانبخش سحر جز با بوسه بر نفس هایت قدرت وزید ن ندارد .
چگونه است كه گهگاه زمستان بی رحم بهار حق و حقیقت را به تعویق می اندازد ؟
ایا جز با فراموشی ات زمستان قدرت حیات دارد ؟
باور كنم كه مهربان ترین ناشناخته باقی مانده است ؟
بنگارم كه تو تعریف نشده ای؟
تو كه باور همه تعاریفی.
می نگارم ازتوكه اوهام قلوبی
اگر
ذره ای طلوع كنی نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 19:40 |+|
نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 11:58 |+|
مینویسم من از زندگی سیرم چندان که تو از من ، من از این زندگی سیرم
... ای کاش گنجشکی ، کلاغی ، سهره ای بودم نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 19:57 |+|
وقتي به دنيا آمدم با چشماني اشكبار آمدم نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 19:51 |+|
اندوه تنهایی پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم باریدی... ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهایی می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام، از عشق هم خسته غنچه ی شوق تو هم خشکید شعر، ای شیطان افسونکار عاقبت زین خواب درد آلود جان من بیدار شد، بیدار بعد از او بر هرچه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه می گشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود ای خدا... بر روح من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را ؟ دیدم ای بس افتابی را کاو پیاپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من! ای دریغا ، درجنوب افسرد بعد از او دیگر چه می جویم؟ بعد از او دیگر چه می پایم؟ اشک سردی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد * فروغ فرخزاد* نوشته شده توسط دلسوخته تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 19:49 |+|
|
|||